جستجو | جستجو در مطالب آخرين دختر روز نخست

برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید

FloatingBlog Change Font
 
     
ای خوش آن سرو که از بار غم آزاد آمد | عمومي

آی ضمیر روشن من
یکی از آن مردان مسلح به

- تفنگ و خنجر و چوب بید های باغچه پدری

 

که چون سگان بند دریده دوره مان کردند

- و راه های آزادی را بستند

 

یکی از آن غلام بچگان که از خرابه های افق دور دست شهر،

افسار خشم بر دریدند و بادهای مسموم بر ما وزاندند

 

یکی از آن زنان سیاه پوش که عروسک وارانه از شاخه دین آویزان شدند

و حسین را بر سرنیزه پیشکش زید یزید آوردند

 

 

همه آنها نه، اما یکی

شاید یکی از آن همه   
پسرک بیگناه و فقیری است که به خاطردرد گرسنگی به هجوه علمی - یه رفت

و از دالان جهل سر برآورد


همه آنها نه، اما یکی

شاید یکی از آن همه مرد مسلح

تازیانه مرگ را بر پشت خود

و طناب دار را بر گردن خود

بار می کشید

"بکش تا کشته نشوی"

-          و زندگی چه ریشخند کوتاهی است

هه هه هه!

 

همه آنها نه، اما یکی

یکی از آن همه زن بی رحم
عروسک خیمه شب بازی این نمایش است

که معصومانه نمی داند

و نمی تواند بداند

و نمی بایست که بداند

و

هه هه هه!

-          زندگی چه ریشخند کوتاهی است

 

الخ


تو که می دانی

تو که می فهمی

تو که چشم ها و گوش ها و لبهایت را جادو نکرده اند

به حال جهلی که با سرنیزه می آید
وا افسا مگوی و سر به بیابان بگذار

سکوت مکن و تن به نشان عزا مجنبان

 

اندیشه کن و پنبه تمدن از گوش هایت برون آور

اندیشه کن تا ریشه ها را بیابی

اندیشه کن تا دستهایت فرمان برند

اندیشه کن تا گوش هایت فرمان برند

اندیشه کن تا چشم هایت فرمان برند

اندایشه کن تا خوبی ببینی

و خوبی بیابی

و خوب بمانی

 

بادهای مسموم می وزند

و ما بربلندای دنیا ایستاده ایم

 

گاهی اما

نگاه کن و ببین
که فقر چگونه دامان مادران ما را لکه دار کرد
که جهل چطور روح های سپید را قیر آجین از بلندای زمان آویخت
که گناهان ناکرده چطور معصومیت کودکان سرزمین مقدس مان را زدود

و تاتار آمد

و مغول اسب دواند

و خلیفه فرمان داد

و شاه از حدقه های خالی عکس گرفت

چلیک، چلیک!

...

مگر شکم های مردان ثروت بر آید

و سینه های مردان قدرت از اشتیاق شکنجه بدرد

و انگشتان تار مانند زنان در بند، نوعروسان مان را به بند آرد

و از جمجمه های خالی هواداران

و از گوش های بریده غلامان

و لبهای دوخته مخالفان

و چشم های داغ بسته مادران

خون چکه چکه کند

چکه

چکه

و از آلت های توحش 

و اسلحه های بی صاحب

و خنجر های شکسته

                                    نفت چکه چکه کند

چکه

چکه

 


خون زمین را برایشان فرش قرمز بپوشاند

نفت به تنشان عریانی بپوشاند
.

و کیسه اعمال بر آید و پر شود

ذره

ذره

ذره

 

صبر خدا اما زیاد است

 



برچسبها : خوش - سرو - بار - آزاد - آمد
نوشته شده توسط دلشده در سه شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:59
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی | عمومي

چقدر آدم باید پیش خدا آبرو داشته باشه

که تو این روزها و ساعات عزیز دنیا رو ترک کنه

جقدر آدم باید پیش خدا محبوب باشه

که با احترام

در این ساعات عزیز از دنیا بره

البته اگه از دنیا برده نشده باشه!

فوت مرجع تقلید، مرد دین و خدا، پیرمرد مجاهد در راه احقاق حقوق مردم

فوت منتظری سبز ، سبز سبز سبز تسلیت باد 



برچسبها : هله - عاشقان - بشارت - نماند - این - جدایی
نوشته شده توسط دلشده در 29 آذر 1388 ساعت 11:54
امروز 11/9/88 | عمومي

برف اول امسال

با وقار و شکوه

دامنه البرز

شیب تند خیابان دانشگاه

پله های سنگفرش

راهروهای باریک میان درختان

سقف های دهان گشوده

و

پلک های شفاف تو را

پوشاند

دوربینی نبود که غرق شدن در این دریای عظیم را بتوان با آن ثبت کرد

چشم هایم را گشودم

و طعم برف را در دهانم حس کردم

اما اینجا ایران است

تهران

صدا خفه!

ته دلم غریو شادی سر دادم

"خدایا سپاس که زنده ام"

"خدایا سپاس که باز برف بارید و من این بارش عظیم را دیدم"

" خدایا سپاس، بعد از این همه مردن، هنوز هم زنده ام"

دستهایم را بالا می برم

شاید

بیشتر در معجزه غرق شوم 



برچسبها : امروز
نوشته شده توسط دلشده در 11 آذر 1388 ساعت 13:45
نمی خواهم 114 سالگیم را جشن بگیرم ... | عمومي

هیچ چیز این روزها به اندازه دیدن مردمی که

کرند

کورند

لالند

پیچ رادیو را نمی چرخانند و حرفهای دروغ را نمی شنوند

رسانه ملی؟؟؟ را روشن نمی کنند و جنایت های این دنائت کاران را نمی بینند

به مهمانی خونخواران نمی روند تا از محسنات عروس زشت روی هاله نشین چیزی بگویند

لذت بخش نیست

چند میلیون نفر از ما این روزها

کور و کر و لال جلوه می کنیم؟

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 23 شهريور 1388 ساعت 10:09
شبیه کودکی های من .. | عمومي

 

سلام دوست قدیمی

  این شعر را از طرف شما و به نام  "کاروان" از شفیعی کدکنی در قسمت مربوط به " شبیه کودکی های من" اضافه نمودم. 

دلشده

 

کاروان

 

دیریست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیریست، گالیا! به راه افتاد کاروان.

 

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی است.

اما، درین زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو

بر پرده های ساز

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان میکنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.

 

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ.

 

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش وان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان

 

دیریست، گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامة رهایی لبها و دستها است

عصیان زندگی است.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

 

یاران من به بند

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

 

رودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه!

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز بازخواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،

سوی تو،

عشق من!

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 18 شهريور 1388 ساعت 10:10
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]  
لیست برچسبهای وبلاگ
حسینا - نماند - فاطیما - حرف - یادداشتی - بشارت - ذره - کوی - شناختم - همیشه - کشف - اولین - عاشقان - است - نکهتی - آنان - خوش - زمین - شنبه - ملت - زمینی - سپاس - پسر - خانه - ایستاده - بحال - ماه - اول - کشیدم - جمعه - پاییز - صدایم - میدانم - دوستش - تبر - نشنیدی - هله - خالی - پرده - آزاد - مرده - باز - رقصی - هنوز - عروسک - استعمار - سفر - فرود - بار - بمن - دیر - دزدیدن - آبی - جان - کفش - کنار - گفتگوی - این - مانا - لعنت - دیدید - دارم - عشق - غروب - تازه - george - آید - بصیرت - سرو - کردند - مرا - سبز - hogg - رفته - کهنه - خواندم - داشت - بدون - بال - خواهد - خورشید - کنفسیوس - نام - گفتگو - راه - بارید - ستاره - مرگ - نیاز - سالهاست - تولدت - امید - ایمان - زنده - دوازدهمین - آغاز - محتاج - کلمه - اراده - آفریدند - ببر - جدایی - وقتی - حلزونها - امروز - قطعه - برای - آمد - فرشته - خدا - نور - مسافرم - اگر - داستان - یکی - مبارک - برف - آرزوست - فلانی - قدیمی - دوست - زند - فانوس - ایم - میانه - مردی - کندن - چنین - عاشقانه - صبا - بودی - کرد - دلشدگان - آدم - اما - آسمان