برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید
چقدر آدم باید پیش خدا آبرو داشته باشه
که تو این روزها و ساعات عزیز دنیا رو ترک کنه
جقدر آدم باید پیش خدا محبوب باشه
که با احترام
در این ساعات عزیز از دنیا بره
البته اگه از دنیا برده نشده باشه!
فوت مرجع تقلید، مرد دین و خدا، پیرمرد مجاهد در راه احقاق حقوق مردم
فوت منتظری سبز ، سبز سبز سبز تسلیت باد
برچسبها : هله - عاشقان - بشارت - نماند - این - جدایی
برف اول امسال
با وقار و شکوه
دامنه البرز
شیب تند خیابان دانشگاه
پله های سنگفرش
راهروهای باریک میان درختان
سقف های دهان گشوده
و
پلک های شفاف تو را
پوشاند
دوربینی نبود که غرق شدن در این دریای عظیم را بتوان با آن ثبت کرد
چشم هایم را گشودم
و طعم برف را در دهانم حس کردم
اما اینجا ایران است
تهران
صدا خفه!
ته دلم غریو شادی سر دادم
"خدایا سپاس که زنده ام"
"خدایا سپاس که باز برف بارید و من این بارش عظیم را دیدم"
" خدایا سپاس، بعد از این همه مردن، هنوز هم زنده ام"
دستهایم را بالا می برم
شاید
بیشتر در معجزه غرق شوم
برچسبها : امروز
هیچ چیز این روزها به اندازه دیدن مردمی که
کرند
کورند
لالند
پیچ رادیو را نمی چرخانند و حرفهای دروغ را نمی شنوند
رسانه ملی؟؟؟ را روشن نمی کنند و جنایت های این دنائت کاران را نمی بینند
به مهمانی خونخواران نمی روند تا از محسنات عروس زشت روی هاله نشین چیزی بگویند
لذت بخش نیست
چند میلیون نفر از ما این روزها
کور و کر و لال جلوه می کنیم؟
برچسبها : -

سلام دوست قدیمی
این شعر را از طرف شما و به نام "کاروان" از شفیعی کدکنی در قسمت مربوط به " شبیه کودکی های من" اضافه نمودم.
دلشده
کاروان
دیریست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیریست، گالیا! به راه افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش وان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیریست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامة رهایی لبها و دستها است
عصیان زندگی است.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.
رودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،
من نیز بازخواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،
سوی تو،
عشق من!
برچسبها : -
سوم
من که نبودم و نیازم تو نبودی!
در انبوه روزمرگی های زمینی گم بودم
اگر پیدایم نکرده بودی
زندانی خویشتنم بودم
اگر خودت در لطف نگشوده بودی
بینایی به چشم هایم نداده بودی
از کنار شقایق ها بی سر گذشته بودم و
دورِ
دورِ
دور بودم
اگر نمی خواستی بار عشق به دوشم باشد
چشم های پیامبرت را به اشک های من پیوند نمی زدی
اگر تو در تقدیر من نبودی
رفته بودم و نشانم از سطور زمین خط خورده بود
اما
.
.
.
حالا که مرا دعوت کرده ای به بودن
به دیدن و شنیدن
حالا که مرا دعوت کرده ای به دانستن
حالا که مرا دعوت کرده ای به سرودن در سکوت
حالا که صدای هل من ناصرت گوش فلک را بر دریده ...
شانه های زخمی مردمم را لمس کن
از پیاله اشک های مادران شهرم بنوش
و دعا کن که نفرت،
عشق مرا به تو رنگ سیاهی نزند
دعا کن تا زنده ام نیایی!
که من دعا کردم
نبینی
نبینی که به نام تو قرون وسطا را از صندوق تاریخ بیرون کشیده اند
نبینی فرشتگان صلح تو برای زدن و کشتن روزی چقدر می گیرند
نبینی به نامت نعره می زنند و مست می شوند و پرده می درند ...
نبینی به نام تو بال کبوتران تمام حرم های امن دنیا را شکسته اند
نبینی که در دلهای مردم عشق تو را به شک مبدل کرده اند
تو نیز دعا کن پدر جهان
دعا کن این سالها نیایی
تا گرگ زادگان
پیراهن حرمتت را بدرند
و به نام تو
تو را به بند کشند
دستهای سبز جوانانی که از دعا پرند
و از صفوف نماز های عاشقانه برمی گردند
در دستان خود بگیر
و همانطور که به دل من نور تاباندی
بر ارواح سبزی که به نام تو بی رحمانه کشته شدند
سلام بگو
سلام بگو
و دعا کن تا زنده ام نیایی!
نمی توانم شاهد باشم که تو را نیز
از گلدسته های مسجد به رگبار می بندند
و در دخمه های اوین تکفیر می کنند
نمی توانم شرم را بر چهره ات بببینم
وقتی سربازان گمنامت
به اجسام و ارواح مردمم تجاوز می کنند
و به نام تو بر نام خدا و سنت جدت خط بطلان می کشند
دعا کن اشک هایت را نبینم
و فریادهایت را در چاه های زمین نشنوم
که
خانه ملت را خراب کرده اند و
بر کرانه بیابان برایت کرانه ساخته اند
چاه های نفت ملت خالی کرده اند
و چاه های تو را از نامه و ناله پر
دعا کردم که تو نیز دعا کنی
این روزها روز ظهورت نباشد
من طاقت دیدن خون زلال تو را بر سنگفرش های خیابان شهرم ندارم ...
دعا می کنم که تو نیز دعا کنی
دل مردم از عشق تو خالی نشود
دل مردم از نور تو پر شود
...
دعا می کنم
می دانم
تو هم دعا می کنی
برچسبها : -